Wednesday, May 29, 2002

ای کسانی که راحت روی صندلی جلوی ص�حه مانیتور لم دادید میدونید هنوز زنهایی وجود دارند که از دست شوهرانشون کتک می خورن؟؟
بله!!ما در سال 2002 هستیم بله!! عصر ما عصر کامپیوتر تکنولوزی یه ولی هنوز هم زنانی هستن که از ابتدایی ترین حق زندگی برخوردار نیستن هنوز هم مردانی هستن ( تعداد اونها کم نیست!!) که به زن به چشم کسی که باید آشپزی-خانه داری-بچه داری کنه نگاه می کنن
این زنها در اطرا� شما زیادن چون �ریاد نمی زنن دلیل نبودنشون نیست
به نظر شما چند درصد از اونها میذارن کسی ب�همه که کتک می خورن؟؟؟ چند درصد شکایت می کنن؟؟ و این قانون به داد چند درصدشون میرسه؟؟؟
دیگه اشکام نمیذارن بنویسم ولی خدایا اگه دنیای دیگه ای هست قسمت میدم به اشکهای پاک زنهایی که کتک می خورن تهمت و �حش می شنون ولی به هر دلیلی باز میمونن و تحمل می کنن قسمت می دم نذاری آب خوش از گلوی آزار دهندهاشون پایین بره
�کر نکنید این زنها از ما دورن اونها همه جا هستن حتی توی تهران حتی توی شمالی ترین خیابون!!!!!!

Tuesday, May 28, 2002


با تو هستم ماه من


امشب پی بردم که وجود داری . بسان قطره ای از زندگی که از هیچ جاری شده باشد.با چشم باز در
ظلمت محض دراز کشیده بودم که ناگهان در دل تاریکی جرقه ای از آگاهی و اطمینان درخشید.
آری ! تو آنجا بودی . توی آسمان.
امشب پی بردم که همه ی حر�های مرا درک میکنی. میدانی که من چه میگویم. دانستم که تو می�همی.
چون صدایم کردی. حتما میخواستی که با من آشتی کنی. درست نمیگویم؟
پس اینهمه شب بیهوده با تو سخن نگ�ته بودم. تو می�همیدی. وقتی از لای پرده یواشکی نگاهت کردم
داشتی لبخند میزدی. لبخند تو از نظر من مخ�ی نماند.
با تو حر� میزنم ، اما ترس آزار دهنده ای سراپایم را �را گر�ته است و حالا در چهار دیواری این ترس
و تاریکی زندانی شده ام و موجودیتم را گم کرده ام. سعی کن ب�همی. من از دیگران نمیترسم. با دیگران
کاری ندارم. از تاریکی هم نمیترسم. ترس من از توست. از تو که هیچگاه صدایم نکرده بودی.
شاید من قبلا به این که تو می�همی اعتقاد نداشتم ، برای همین از تو نمی ترسیدم. میدانی؟ من از وجودت
نمیترسم. از این میترسم که هیچگاه آمادگی پذیرایی از تو را نداشته ام. میترسم که روزی به من بگویی:
تو که شبها خسته ای چرا کنار پنجره ی اتاقت مینشینی و با من سخن میگویی؟
ماه من ! زندگی یعنی خستگی...
با این همه حاضرم هر چه دارم بدهم که تو باز هم با من سخن بگویی و یا با یک اشاره بهم بگویی که
دوستم داری.
آیا دوستم داری؟ منی را که مانند خود تو تنهای تنهایم؟
ماه من ! هیچگاه نمیخواهم از تو جدا شوم. حتی مرگ هم نمی تواند تو را از من بگیرد. وقتی کسی میمیرد
یعنی قبلا زاده شده و چنین کسی لابد از هیچ آمده است. من از هرگز وجود نداشتن و از گ�تن این موضوع
که روزی وجود نداشته ام و نبوده ام میترسم.
اگر در مورد اینکه تو صدایم کردی از دیگران تایید بخواهم مسخره ام خواهند کرد. ولی من میدانم که تو
هستی. زیرا با هیچ کس جز تو نمیتوانم درددل کنم. من میدانم که تو ثمره ی تخیلات من نیستی. همه ی
معلومات دیگران در برابر حس ششم و غریزه ی من پشیزی نمی ارزد.
من در مورد زندگی تو نمیدانم.هیچ نمیدانم. اما تو میتوانی بدانی که من چگونه زندگی میکنم. چون تو بالای
سر من هستی. نمیخواهم تو را گول بزنم که زندگی همچون قالی نرم و لطی� است که میتوان پا برهنه به
رویش راه ر�ت. نه !
جاده ایست نا هموار و پرسنگ و کلوخ. سنگهایی که به زمینت میزنند و زخمی و خون آلودت میکنند.
سنگهایی که جز با چکمه های آهنی نمیتوان از آنها گذشت. تازه این هم کا�ی نیست ، چون وقتی پاهایت را
می پوشانی و محا�ظت میکنی همیشه یکی پیدا میشود که سنگی به سرت پرتاب کند.
خدا اگر مردم حر�هایمان را بشنوند چه ها که نخواهند گ�ت. آیا من را به دیوانگی متهم نخواهند کرد؟ آیا آنجا
پیش تو هم کسی هست که تو را دیوانه خطاب کند؟
در ظلمتی که تورا �را گر�ته شاید نمیدانی که وجود داری.ولی تمامش حر� است ، تو میدانی. ایکاش در روز
تو هم بودی تا من را بهتر میدیدی. اما شاید هم نه... وقتی چیزی برای دیدن نداشته باشی بهتر به حر�های من
گوش میکنی. هنوز چیزهای زیادی هست که باید به تو بگویم و شب این �رصت را به من میدهد.
تو تنهایی. شکوهمندانه تنهایی. یگانه تجربه ات خود توست.
ما در مقابل تو بیشماریم:هزاران هزار و هزاران هزار هزار هستیم. هر یک از تجربه هایمان به دیگران
وابسته است. هریک از شادیهایمان ، هریک از رنجهایمان ....
در این دنیا یک شخص نمیتواند مثل تو به تنهایی نیازهای خودش را برطر� کند. اگر هم سعی کند دیوانه
میشود یا دست کم در بهترین حالت شکست میخورد. گاهی یکی پیدا میشود که چنین امتحانی میکند.به جنگل
میگریزد یا به دریا پناه میبرد و قسم میخورد که به دیگران نیازی ندارد. قسم میخورد که سایرین دیگر پیدایش
نخواهند کرد. اما پیدایش میکنند. حتی خودش بر میگردد. سرشکسته بر میگردد. تو آزادی. اما در اینجا این
کلمه لجن مال شده است. در اینجا تو مردانی را خواهی دید که به خاطر آزادی متلاشی شدن را به جان میخرند
شکنجه ها را تحمل میکنند و حتی مرگ را میپذیرند. با این همه در همان لحظه ای که روزی انسان برای
خاطر آزادی به تو دست پیدا کند و در جستجوی آزادی بند از بندت بدرد ، پی خواهی برد که وجود نداری یا
خواهی �همید همیشه کسی هست که موجودیتت را نادیده بگیرد.
در آن �ضای گسترده ی تاریک که در آن بسر میبری آنچنان آزادی که هرگز در این دنیای عظیم و بی رحم
نخواهی بود. نه معذرتی باید از کسی بخواهی و نه کمکی. چون کسی در کنارت نیست ، خبر از اسارت ها
نداری. در اینجا برعکس هزار ارباب خواهی داشت.در اینجا هر کس که دوستت دارد میخواهد اربابت هم
باشد.
میدانی؟ با چنین قاعده ای من هم حتما ارباب تو خواهم بود. چون دوستت دارم...!!!
من حتی در آرزوی داشتن یک تکه ی کوچک از تو میسوزم. باور کن.
یک تکه هم نه... یک ذره هم برایم کا�یست. راستش من همیشه به دنبال کسانی که در آزمایشگاه هایشان بر
روی خاک تو آزمایش میکنند بوده ام تا ذره ای از تو را برای خودم از آنها بگیرم. تا بالاخره پیدا شد.یک
ن�ر که میتوانست یک ذره ی خیلی کوچک از خاکت را به من بدهد. چند دانه از شن تو را...
میدانی... هر چند آنها در نظرشان تو یک مساله ی علمی و یک پیروزی تکنولوزیک هستی.آدمهای نادانی
هستند. چون روح ندارند. با این همه آن یک ن�ر بهتر از دیگران به نظر میرسید. چون گریه و خنده بلد بود.
مرد درشت هیکلی بود که دندانهای تا به تایی داشت. حس میکردم چون کمی شاعرانه در مورد تو �کر میکند
حتما قابل احترام هم هست. و او به من قول داده بود که روزی ذره ای از خاک و شن تو را که در آزمایشگاهش
هست به من بدهد. تا عا قبت آن روز رسید...
با عجله به سوی تو آمدم. آمدم تا ذره ای از تو را تصاحب کنم. �کر کردم عاقبت تصمیم گر�ته است که به
قولش عمل کند. سر میز شام صبرم را از دست دادم و شامم نا تمام ماند. وقتی شامش را خورد گ�ت: حالا ماه را
به تو نشان خواهم داد. ولی نگ�ت حالا ماه را به تو خواهم داد. اما من متوجه ت�اوت بین این دو جمله نشدم. من
به دنبالش وارد اتاقی شدم. دست در جیبش کرد و کلیدی را بیرون آورد. صدای مهمانها و صدای شادی و
خنده شان گوشم را پر کرده بود و بی صبرترم میکرد. عاقبت در گنجه بازشد. داخل گنجه را خاک عجیبی به
رنگ نقره ای تیره پوشانیده بود. خاک تو...
ضربان قلبم بالا گر�ت. با قلبی که به شدت میتپید ، دست دراز کردم و بیل را برداشتم.بیل سبکی بود که انگار
اصلا وزن نداشت. خاک روی آن مثل آرد برنج ، کوبیده و نرم بود. وقتی روی پوست می نشست مثل آن
بود که پوست دیگری از جنس نقره روی بدنت کشیده باشند. نمیتوانم احساسی را که از دیدن تو روی پوستم
پیدا کردم برایت تشریح کنم. شاید در آن لحظه مثل این بود که در �ضا و زمان پخش شده ام. گویی به چیزی
دست نیا�تنی ، همان ابدیت ، دست یا�ته ام. این چیزی است که الان �کر میکنم چون در آن لحظه قدرت
�کر کردن نداشتم. دیدم که کم کم دارد صبرش را از دست میدهد. تو را به او پس دادم و زمزمه کردم:
متشکرم.حالا ماه را به من بده... �ورا قیا�ه اش در هم ر�ت و گ�ت:
- کدام ماه؟
- همان خاک ماه که به من قول دادی!
- همین الان آن را به تو دادم. گذاشتم آن را لمس کنی.
�کر کردم شوخی میکند. دقایقی طولانی تر از صد سال گذشت تا متوجه شدم شوخی نمیکند و قولش را با
با لمس کردن پایان یا�ته میداند. آنقدر متعجب، دردمند و گیج بودم که نمی توانستم کلاهی را که با آن همه
پستی به سرم گذاشته بود به رخش بکشم. ساکت ماندم. بی حرکت... ودستم را که پوشیده از ماه بود را
نگاه کردم. آری دستم را تو پوشانده بودی. نمیدانستم تو را کجا بگذارم و چطور نگاهت دارم. با کمترین
تماسی از بین میر�تی. مغزم بیهوده به دنبال راه حلی میگشت. راهی که بشود هر مقداراز تو را که میتوان
ح�ظ کرد. ولی میدانستم که دستم را به هر کجا که بمالم از بین میروی و این برایم بزرگترین درد و رنج
بود. برای آخرین بار به دستم که به حالت معلق در �ضا مانده بود نگاه کردم. میل به گریه را در وجودم از
بین بردم و لبخند تلخی زدم. از آن دورها ، از ابدیت ، تو به کنارم آمده بودی ، روی پوستم نشسته بودی
و حالا من باید تو را دور میریختم. برای همیشه... حتی اگرهم میخواستم ، نمیتوانستم همه ی عمر
با دست بی حرکت و انگشتهای باز باقی بمانم. می�همی؟ به خاطر یک شوخی کثی�...
انگشتانم را با عصبانیت به هم �شردم و دو مرتبه آنها را باز کردم. حالا روی دستم نقشی از خطوط کج و
کوله و کثی� دیده میشد که آدم را بیزار میکرد.
آیا در آرزوی رسیدن به این بیزاری اینهمه صبر کرده بودم و سوخته بودم؟
ک� دستم را روی میز مالیدم. اثری که روی میز به جا گذاشت ، مثل یک لکه چربی و یا شاید مثل
باقیمانده ی یک قطره اشک بزرگ بود. در خانه دستم را زیر شیر آب گر�تم. مایع سیاهی از دستم ریخت.
و آنوقت می دانی به تو چه گ�تم؟
گ�تم که تو ماه منی . مثل غبار ماه من. ماه من تویی و هرگز هم ساقط نخواهی شد...
مثل اینکه خواب میخواهد من وتو را از هم جدا کند. ولی نمیخواهم دوباره از دست بدهمت. میدانم که
�ردا شب دوباره تو را میبینم. پس شب به خیر...
جوابم را نمیدهی؟ صدایم را میشنوی؟
با تو هستم ماه من...؟؟؟!!!


Sunday, May 26, 2002

آسمان خورشید و ماه دارد
اما ن خورشید و ماه ندارم
دل دارم که آسمان ندارد
و این بهانه بچه گانه برای
یک عمر زندگی بس است!
............................

Thursday, May 23, 2002

وای خدایا امروز چه روز بدی بود وحشتناک ترین روز زندگیم
وسط خیابون داشت گریه می کرد و من با نهایت سنگدلی نگاش می کردم نمی دونم چرا اینقدر بی رحم شده بودم نمی دونم چرا از اولش شروع کردم اصلا �کر نمی کردم جدی باشه یه موقعی �همیدم که کار از کار گذشته بود کاش می زد زیر گوشم کاش بهم �حش میداد کاش زیر لگد منو له می کرد ولی اون �قط اشک ریخت و من هر چی تونستم بهش گ�تم هر چی از دهنم در اومد چقدر وحشتناک بود وقتی داشتم داد می کشیدم و اون اشک می ریخت آدمها نگاهمون می کردن چقدر بد بود.ولی باید تموم میشد من اون کسی نبودم که اون می خواست من متعلق به اون نبودم هیچ وقت هم اونو مال خودم ندونستم.من هنوزم گوگولیم تا همیشه هم گوگولی می مونم.
آنسوی هر چه حر� و حدیث امروز همیشه سکوتی برای آرامش و �راموشی ما باقیست....

Wednesday, May 22, 2002

این اولین کلماتی که من توی دنیای خودم � دنیای خصوصی خودم جایی که �قط متعلق به خودمه می نویسم.
جایی که دور از هر سانسور و ترسی(از این که منو بشناسن)هر چیزی دلم خواست و هر احساسی که داشتم توش بنویسم
اینجا متعلق به منه اینجا دنیای منه دنیای سو�ی
سو�ی؟؟
بهت تبریک میگم.امیدوارم دنیای جدیدت بتونه جایی برای ابراز و خالی شدن احساساتت باشه
donyay_sofi@yahoo.com
برام ایمیل بزنید و نظرتون رو راجع به دنیام بنویسید.